درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

دو داستان از پائولو کوئیلو

سه شنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۴۳ ب.ظ

    1- درخت مشکلات

  نجّار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه‌اش دعوت کند. موقعی که نجّار و دوستش به خانه رسیدند، قبل از ورود، نجّار چند دقیقه در سکوت جلوی درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش، شاخه‌های درخت را گرفت. چهره‌اش بی‌درنگ تغییر کرد... 

  خندان وارد خانه شد. همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند، برای فرزندانش قصّه‌ای گفت و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند. از آنجا می‌توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلوی کنجکاوی‌اش را بگیرد و دلیل رفتار نجّار را پرسید. نجّار گفت:

  «آه این درختِ مشکلات من است. موقع کار، مشکلات فراوانی پیش می‌آید، امّا این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می‌رسم، مشکلاتم را به شاخه‌های آن درخت می‌آویزم. روز بعد، وقتی می‌خواهم سر کار بروم، دوباره آنها را از روی شاخه‌ها برمی‌دارم. جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می‌روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات دیگر آنجا نیستند و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند.»

 

 

 

    2- شیوه‌ی جلب رضایت خدا

  طلبه‌ای نزد پدر روحانی، ماکاریو، رفت و از او خواست بهترین راه جلب رضایت خدا را به او بگوید.

  ماکاریو گفت: «به گورستان برو و به مرده‌ها توهین کن.»

  طلبه دستور پدر روحانی را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت.

  پدر روحانی گفت: «جواب دادند؟»

  - «نه.»

  - «پس برو آن‌ها را ستایش کن.»

  طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر، نزد پدر روحانی برگشت. پدر از او پرسید: «که آیا مرده‌ها جواب داده‌اند؟»

  طلبه گفت: «نه.»

  پدر روحانی گفت: «برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن. نه به ستایش مردم توجّه کن و نه به تحقیر و تمسخرشان. این طور می‌توانی راه خودت را در پیش بگیری.»

 

 

منبع: داستان‌های کوتاه و حکایات آموزنده‌ی سایت فردایاد 

  • ۹۲/۰۳/۲۸
  • ۵۷۵ نمایش
  • پدرام شاکری نوا

داستان از پائولو کوئیلو

نظرات (۶)

  • محمد هومند
  • سلام و درود
    قبل از همه صعود ایران رو به جام جهانی تبریک عرض میکنم.
    هر دو داستان بسیار زیبا و پند آموز بودند ، به خصوص اولی.
    ممنون ازاینکه چنین داستان های زیبایی رو در اختیار ما قرار میدی .
    :)
    پاسخ:
    درود
    من هم تبریک می‌گم، خیلی صعود شیرینی بود!! :)
    خواهش می‌کنم ؛)
  • سید علی محمدی نیاکی
  • سلام پدرام جان. زیاد ارمانی نباشیم...
    پاسخ:
    سلام، معنی ارمانی رو نمی دونم، میشه بگین؟
    ممنون.
    سلام
    خیلی مضخرف بود ( با ارز پوزش )
    هر دو داستان کاملا با زندگی واقعی متفاوتند!
    پاسخ:
    سلام، ممنون.
  • سید علی محمدی نیاکی
  • پدرام جان منظورم این بود از داستان هایی استفاده شه که ملموس و منطبق با زندگی امروز باشه.
    پاسخ:
    آها،
    به نظرم خیلی از داستان‌ها هستن خیلی منطبق با زندگی نیستن، امّا چیزهایی که می‌خوان به ما یاد بدن خیلی ملموسه و به نظرم این مهمّه.
    ممنون.
    ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــلام استاد
    جالب بود ............... گاهی کسی با حیوانی حرف می زند یا حتی با ماشینش و ...
    نمی توان خرده ای گرفت ................... در ماورای هرکسی ممکنه رازی ، چیزی نهفته باشد که کس دیگری توان درک و حس آن را ندارد
    و اما این داستان ............. همین قدر که پیامی دارد و ما بتوانیم پیامش را درک کنیم و آن را به کار بگیریم و گامی به جلو در زندگی برداریم، کفایت می کند
    ممنون پدرام عزیز
    پاسخ:
    درود استاد
    خواهش می‌کنم...
    همه مثل هم نیستیم
    شاید یه نفر یه جای دنیا ...
    اگه همه مثل آقای س.ع.م.ن فکر کنیم که مستقیم باید بریم قبرستون
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.