درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

فقط به خاطر کنجکاوی

پنجشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۲، ۰۴:۳۴ ب.ظ

به نام خدایی که ترس را در وجود انسان قرار داد

 

سلام به همه!

امروز روز هالووینه، و به این مناسبت، یکی از داستان‌های کوتاه ترسناکم - که بر حسب اتّفاق دقیقن امروز در هفته‌نامه‌ی دوچرخه (بخشی از روزنامه‌ی همشهری ویژه‌ی نوجوانان) چاپ شد! - رو این‌جا براتون قرار می‌دم که امیدوارم خوش‌تون بیاد ;)

 

 

فقط به خاطر کنجکاوی

 

سه‌شنبه شب، بعدِ شام، مادرم صدایم کرد: «آرشام، امشب زود بخوابی ها، باز من نیام ببینم توی تاریکی نشستی پشت کامپیوتر!»

زیرلبی گفتم: «باشه، باشه...» هرچند می‌دانستم امشب هم کار دارم. البته نه پشت کامپیوتر، نه... امشب کار مهم‌تری داشتم؛ باید همسایه‌ی جدیدمان را می‌شناختم. آقایی که می‌دیدم در نیمه‌ی شب از خانه‌ی ویلایی‌اش خارج می‌شد و صبح قبل از طلوع آفتاب بازمی‌گشت. حتّی چند بار که توانسته بودم از طریق پنجره‌ها داخل خانه‌اش را ببینم، متوجّه شده بودم هیچ چیزی در خانه‌اش نیست! آخر او چه طوری آن‌جا زندگی می‌کرد؟! این آدم حسابی روی مخ من راه رفته بود و این رفتارهای عجیبش کنجکاوی‌ام را آن قدر برانگیخته بود تا این که بالأخره برنامه‌ریزی کردم امشب موقعی که از خانه‌اش خارج می‌شود، یواشکی وارد خانه‌اش شوم و ببینم در خانه‌اش چه خبر است...

نیمه‌شب خیلی زود فرا رسید. پشت پنجره منتظر ایستاده بودم تا این که بالأخره او را دیدم که از خانه‌اش بیرون آمد و تا چشم برهم زدم در تاریکی شب ناپدید شده بود. چند دقیقه صبر کردم تا مطمئن شوم برنمی‌گردد و سرانجام زمان عمل فرا رسید. روی نوک انگشتان پایم مسیر را از اتاقم تا در خروجی خانه‌مان پیمودم و از خانه خارج شدم.

سپس در آن تاریکی با قدم‌هایی سریع خودم را به خانه‌ی همسایه‌مان رساندم و اوّلین چیزی که دیدم، تعجّبم را برانگیخت. روی در خانه‌اش کاغذی چسبانده بود که رویش نوشته شده بود:  برای فروش

فکر کردم: «آها، پس به خاطرِ اینه که خونه‌ش خالیه...»

خواستم برگردم، ولی بعد، لحظه‌ای مکث کردم. در ذهنم گذشت: «اگه خونه فروشیه، پس چرا تمامِ روز این‌جاست؟ ... من که تا دمِ در اومده‌ام، حالا نگاهی هم به داخل خونه‌اش بندازم که اتّفاقی نمی‌افته!»

چند قدم به عقب برداشتم و ساختمان را برانداز کردم تا ببینم می‌توانم طبق نقشه‌ام داخل شوم یا نه. با بررسی‌هایی که قبلاً داشتم، متوجّه شده بودم یکی از پنجره‌های طبقه دوم همیشه نیمه‌باز است که حالا نیز در خوش‌شانسی‌ام دیدم هنوز در همان وضعیّت است.

بنابراین به هر زحمتی که بود از دیوار بالا رفتم و دو دستی، از آن پنجره‌ی نیمه‌باز آویزان شدم. سپس خودم را بالا کشیدم و به آرامی به داخل خزیدم.

خانه کاملاً در تاریکی فرو رفته بود. کورکورانه دنبال یک کلید برق گشتم و بالأخره آن را جایی دو سه قدم دورتر از محلّ پنجره پیدا کردم و دکمه‌اش را فشار دادم. درجا تک‌چراغی که از سقف آویزان بود روشن شد و توانستم آن اتاق بزرگ را ببینم. همان طور که انتظارش را داشتم، آن اتاق خالی از هرگونه اثاثیّه‌ای بود و زندگی کردن در آن‌جا معنایی نداشت.

در سمت دیگر اتاق، به راهرویی رسیدم که به چند اتاقِ کوچک‌تر منتهی می‌شد. درِ اوّلین اتاق را که در سمت چپ قرار داشت باز کردم و با جعبه‌های رنگ و دیوارهای نیمه رنگ‌شده‌ای روبه‌رو شدم: «پس به خاطر اینه که می‌آد؛ حتماً مشغول رنگ کردن اتاق‌هاست...»

از اتاق بیرون آمدم و سمت راست راهرو، درِ دیگری را باز کردم. داخل آن اتاق نیز که کوچک‌تر و در واقع شبیه انباری بود، وسایلی مثل موکت، نردبان، سطل‌های خالی و غیره پیدا کردم که به نظرم چیز خاصّی نبود.

این شد که بی‌خیال کلّ ماجرا شدم و پیش خودم گفتم: «پس همون، این آدم می‌خواد خونه رو بفروشه و الآن هم حتماً مشغول رنگ‌آمیزی و از این جور چیزهاست...»

برگشتم که بروم، ولی ذهن کنجکاوم ناگهان سؤال دیگری برایم پیش آورد: «پس چرا توی این همه مدّت، کارِ رنگ‌آمیزیش تموم نشده؟ ... آیا داخل اتاقِ تهِ راهرو جوابی واسه این سؤال هست؟»

به آرامی برگشتم و به سمت آن اتاق خیره شدم. نمی‌دانستم چه چیزی می‌توانست پشت درش مخفی شده باشد. حسّ کنجکاوی داشت مرا می‌کشت. آرام به سمتش قدم برداشتم، درش را باز کردم و...

بدجوری شوکه شدم. تازه آن موقع بود که فهمیدم همه چیز را اشتباه فهمیده‌ام. عکس‌های یک سری آدم به دیوار چسبیده شده بود و روی دیوار پر بود از لکّه‌های خونی... او یک آدم‌کش بود!

دیگر نمی‌توانستم آن‌جا بمانم. از ترس داشتم می‌لرزیدم، برگشتم تا بروم، امّا... باز چیز دیگری دیدم که رعشه در تنم انداخت و نفسم را برید: عکس خودم نیز چسبیده به همان دیوار و بالاتر از بقیه عکس‌ها قرار داشت... و نوشته‌ی دیگری هم در کنارش بود که با فِلِش به عکسم وصل شده بود: «هدف بعدی»!

و بعد ناگهان صدای پایی را شنیدم که از پشت سرم بهم نزدیک شد...

آه از نهادم برآمد: «اوه نه.»

 

 

 

نویسنده: پدرام شاکری نوا   

 

  • ۹۲/۰۸/۰۹
  • ۵۷۱ نمایش
  • پدرام شاکری نوا

داستان ترسناک

داستان کوتاه

داستان از پدرام شاکری نوا

نظرات (۵)

فوق العاده بود پدرام جان واقعا خوب بود آفرین
پاسخ:
سلام، ممنون، نظر لطفته.
Aali bud vaghean ghashang bud damet garm
:)
پاسخ:
سلام،
ممنون ;)
  • علی سیارنژاد
  • سلام، خوب و بود و مهیج. البته اگه یکم بیشتر بهش بپردازی از این هم بهتر می شه!( مطمئنم!!!)

    خیلی ممنون و با آرزوی خواندن داستان های بیشتر از جهانی ترسناک!!! :-)
    پاسخ:
    سلام، ممنون، اتّفاقن اوّلین بار توی چهار پنج صفحه نوشته بودم، که باعث شده بود بتونم اتّفاقات رو به‌تر توصیف کنم... ولی چون داخل مجلّه‌ی دوچرخه زیاد به آدم جا نمی‌دن کوتاهش کردم.
    خواهش می‌کنم.
    ایشاله! :)
    عالی
    ولی چرا روی دیوار پر از لکه های خون بود؟؟؟مگه اونجا می کشتشون؟؟؟
    پاسخ:
    کارش با خون بود! وقتی از سر کار (قتل آدم‌ها!!) برمی‌گشت دستاش خونی بودن و با همون دستا عکس‌های بعدی رو می‌چسبوند.
    salam age bad az kar aksa ro michasbund chejori akse arsham ro ghabl az karesh be divar zade bud?
    پاسخ:
    سلام. عکس‌های "بعدی" رو بعد از کارش می‌چسبوند، نه عکس‌های قبلی. (آرشام تو لیست بود)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.