درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

و آن چه می‌ماند خاطره‌هاست...!

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۲۷ ب.ظ

    باز هم سلام، سلامی مثل همیشه، هر چند گرم و صمیمی، امّا گذرا در زمان...

 

    مقدمّه:

    این روزها وقتی تاریخ‌ها رو می‌بینم که خیلی سریع داریم به مهرماه نزدیک می‌شیم، کمی می‌لرزم و بیش‌تر به خودم می‌آم. نمی‌خوام بگم از مدرسه می‌ترسم(!)، ولی یه سری کارها هست که فقط تو تابستون می‌شه انجام داد و نمی‌خوام کارهام رو نیمه‌تمام رها کنم. در واقع هیشکی دوست نداره کارهاش نیمه‌تموم بمونه، ولی خب، همه چیز که باب میل ما نیست. مشکل این‌جاست که آیا زمان منتظرمون می‌مونه؟ جواب مشخّصه؛ نه...

    اصل ماجرا:

    مسأله: زمان به سرعت می‌گذرد و نمی‌توان سرعتش را کم کرد. حال که ما نمی‌خواهیم از آن عقب بیفتیم، باید چه کار کنیم؟ جواب: تنها راهی که می‌ماند، این است که ما هم سرعت‌مان را افزایش دهیم.

 

    لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه‌ی عمر ما - هر چند این جمله کلیشه‌ای شده، امّا درست است! - یک فرصت طلایی‌ست تا خودمان را پیش‌رفت و ارتقا دهیم و به چیزی که دوست داریم برسیم. بله، همیشه هم گفته‌ام... آرزوهای‌مان؛ آرزوهایی که همیشه در دل ما انسان‌ها هستند و به قول دبیر گرامی ادبیّات سال پیش‌مان، آقای پهلوانی که گفته بودند: «انسان‌ها با آرزوهاشون زنده‌اند و زمانی که انسان آرزویی نداشته باشه، در واقع زمانیه که مرده...»

 

    زمان تکرارشدنی نیست. مثلن درست همین ثانیه‌ای که شما دارید این مطلب را می‌خوانید، دیگر هرگز برنمی‌گردد. یا روزی را در نظر بگیرید، مثلن همین بیست و پنجم مرداد ماه سال 1392 خورشیدی. این روز فقط و فقط یک بار در طول تمام تاریخ هستی پیش می‌آید. قدر این لحظات را در معنای واقعی کلام دانستن، چیزی‌ست که خیلی نادر پیش می‌آید. لحظه‌ی وقوع آن مثل این است که در حالت اغما، بین خواب و بیداری در قعر اقیانوس فکرهای‌مان غرق می‌شویم... و آن لحظه است که ناگهان گویی آدم دوباره زنده می‌شود و دوباره به تلاش و تکاپوی هر چه بیش‌تر روی می‌آورد. این لحظه را همه‌ی ما احساس کرده‌ایم، بعضی‌های‌مان کم‌تر و بعضی‌های‌مان بیش‌تر. امّا چیز مهم این است که در کدام یک از ما بادوام‌تر و مستمرتر بوده. کدام یک از ما، صبح که شب شد، یادمان نرفت دنبال چه چیزی هستیم. درست است که این اتّفاق عجیب و خارق‌العاده خیلی کم پیش می‌آید، ولی این قابل انکار نیست که همیشه می‌توان یادش را در دل زنده نگه داشت...

 

    در وصف خودم بگویم: 16 سال از عمرم در یک چشم بر هم زدن گذشته، و می‌دانم همین طور هم «16سال»های دیگر خواهند گذشت. چه به سرعت یک بار چشم بر هم زدن باشد، چه ده بار، در هر صورت باز هم خیلی سریع است و می‌گذرد. آن قدر سریع که بعضی مواقع احساس می‌کنم زمان اصلن حرکت نمی‌کند... شما چه طور؟ زمان برای شما چه قدر سریع می‌گذرد؟ 

 

    هر چند مرگ پایان همه‌ی ماست و همه‌ی ما، غیر از خدای قادر متعال، در این دنیا فانی هستیم، و با وجود این که زندگی‌مان سرشار از مشکلات و پیش‌آمدهای ناخوشایند است، امّا باز هم نمی‌توان از این همه زیبایی که در این دنیا وجود دارد چشم پوشید. دنیای اطراف‌مان آن قدر سرشار از زیبایی‌ها و خوبی‌هاست که قابل وصف نیست و بس فراتر از درک ما آدم‌هاست. مثل این است که در آن گم شده‌ایم و به عبارتی دیگر، گویا دیدن این همه زیبایی، توانی ماورای طبیعی می‌خواهد که ذهن ما خیلی کم به آن دست‌رسی پیدا می‌کند، آن هم به مقدار خیلی کم. امّا زمانی که این زیبایی‌ها، حتّی فقط گوشه‌ای از آن‌ها را می‌بینیم، تمام بدبختی‌های‌مان، که مثل ابرهایی تیره در آسمان دل‌مان وجود داشتند کنار می‌روند و آن موقع است که نور خورشید شادی و سرزندگی سراسر وجودمان را فرا می‌گیرد و چنان دید مثبتی به جهان پیدا می‌کنیم که اشک در چشمان‌مان جمع می‌شود و احساس می‌کنیم از زمین جدا شده‌ایم و در آسمان‌ها سیر می‌کنیم...

 

    سخن آخر:

    این‌ها را گفتم، تا یادآوری‌ای باشد برای من و شما، که از این فرصت کوتاه و شیرین عمر نهایت استفاده را ببریم و وقتی روزی قصد خداحافظی با این دنیا را داشتیم، با سربلندی و سرشار از نشاط، به راحتی از پس این کار برآییم.

    این را نیز بدانید، همه چیز در اختیار خودمان است و آن چه می‌ماند خاطره‌هاست...!

 

 

    پدرام شاکری نوا

    بیست و پنجم مرداد ماه سال یک هزار و سی‌صد و نود و دوی خورشیدی

  • ۹۲/۰۵/۲۵
  • ۴۹۵ نمایش
  • پدرام شاکری نوا

نظرات (۶)

ســـــــــــــــــــــــــــلام
مثل همیشه عالی
گریزی نیست و همیشه همین بوده و خواهد بود
مهم اینه هرکسی به سهم خودش به خوشی بگذرونه و در این گذر ، خوشی اون باعث ناخوشی کسی نشه !
خوشی منظورم به خوش گذرونی ربط پیدا نمی کنه، مفید بودن، خاطره خوش بجا گذاشتن و ... !
ممنون بابت مطلب زیبات
پاسخ:
سلام،
درسته، این خوش گذروندن، صرفن جدا از معنی شناخته شده‌ش، می‌تونه معنی‌های خیلی به‌تر و عمیق‌تری هم داشته باشه، که دنبال کردن چنین خوشی‌هایی روح ما رو تسکین می‌ده...
خواهش می‌کنم، قابلی نداشت :)
  • سید علی محمدی نیاکی
  • سلام. نشان مرد مومن با تو گویم / که مرگش چون رسد خندان بمیرد... هر کسی که با ایمان واقعی ازین دنیا بره بدون شک و در همه ی تاریخ یاد و نامش باقی خواهد ماند... مرگت به بستر مباداَُ این مرگ کوچک گناه است / سیب است این سر مبادا سیب از نچیدن بیفتد... اره درسته حیفه که ازین فرصتی که در اختیار ما هست استفاده نکنیم و بی سر وصدا یه گوشه بشینیم و منتظر مرگ باشیم...
    پاسخ:
    سلام،
    نکات خوبی گفتید، ممنون از نظرتون :)
  • علی سیارنژاد
  • سلام، پس از مدت ها!
    فکر نمی کنم که کسی تا حالا در این خصوص فکر نکرده باشه و نگران از دست دادن لحظات عمر نباشه...
    به نظرم مهم اینه که تو گذشته نمونیم و برای همین لحظه ها زندگی کنیم. مگه نه؟!
    مطلب جالبی بود. ممنون :-)
    پاسخ:
    سلام، خوش اومدی!
    بله، همه‌مون راجع‌بهش فکر کرده‌یم...
    به قول شاعر: بر نامده و گذشته تکیه مکن / حال را دریاب...  بقیه‌شو یادم نیست! :)
    خواهش می‌کنم، ممنون ار نظرت ;)
  • علی سیارنژاد
  • فقط چند نکته:

    - زندگی رو برای خودمون سخت نگیریم و ازش لذت ببریم.
    - اگر کارهای مفیدی رو در هر روز از زندگی مون انجام بدیم، دیگه افسوس گذشته رو نمی خوریم...
    ممنون، دیگه واقعا خداحافظ!!! :-)
    پاسخ:
    ممنون از این نکات،
    باز هم اگه چیزی به ذهنت خورد دریغ نکن ;)
    سلام
    یاد کتاب دینی افتادم :)
    قشنگ نوشتی فقط
    صرفا نه صرفن
    :دی

    موفق باشی
    پاسخ:
    سلام،
    ممنون
    تنوین عربیه و ترجیح می‌دم تا جایی که می‌تونم فارسی بنویسم... هر چند تو نوشتن‌های رسمی دیگه مجبورم!

    شما هم موفّق باشی :)
    صرفا کلمه ی عربی دیگه
    مثل اینه که صابون رو بنویس سابون :|
    پاسخ:
    ترجیح می‌دم وقتی از چنین کلمه‌ای استفاده می‌کنم حدّاقل با حروف الفبای فارسی بنویسمش...
    در ضمن پیدا کردن جایگزین واسه کلمه‌ای مثل صرفن خیلی سخت‌تره تا این که تنوینشو حذف کنیم! :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.