درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

چند داستان از «داستان راستان»

سه شنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۲، ۰۲:۰۵ ب.ظ

  چند داستان کوتاه، جالب و آموزنده از کتاب «داستان راستان»، اثر استاد شهید مرتضی مطهّری، این جا قرار دادم که امیدوارم مفید واقع بشوند :)

هم‌چنین فایل pdf این کتاب را نیز می‌توانید از لینک مقابل دریافت کنید: دانلود فایل pdf «داستان راستان»

 

    «هم‌سفر حج»

 

  مردی از سفر حج برگشته بود و سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای امام صادق تعریف می‌کرد.

  به خصوص یکی از هم‌سفران خویش را بسیار می‌ستود که چه مرد بزرگواری بود: «ما به معیت همچو مرد شریفی مفتخر بودیم، یک‌سره مشغول طاعت و عبادت بود، همین که در منزلی فرود می‌آمدیم او فوری به گوشه‌ای می‌رفت و سجّاده‌ی خویش را پهن می‌کرد و به طاعت و عبادت خویش مشغول می شد.»

  امام: «پس چه کسی کارهای او را انجام می‌داد؟ و که حیوان او را تیمار می‌کرد؟»

- البته افتخار این کارها با ما بود و او فقط به کارهای مقدّس خویش مشغول بود و کاری به این کارها نداشت.

- بنابراین همه‌ی شما از او برتر بوده اید.

 

 

     «مستمند و ثروتمند»

 

  رسول اکرم (ص) طبق معمول در مجلس خود نشسته بود. یاران گرداگرد حضرت‌شان حلقه زده بودند و او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند. در این بین یکی از مسلمانان - که مرد فقیر ژنده پوشی بود - از در رسید و طبق سنّت اسلامی - که هر کس در هر مقامی هست، همین که وارد مجلسی می‌شود باید ببیند هر کجا جای خالی است همان‌جا بنشیند و یک نقطه مخصوص را به عنوان اینکه شأن من چنین اقتضا می‌کند در نظر نگیرد - آن مرد به اطراف متوجّه شد، در نقطه‌ای جای خالی یافت، رفت و آن‌جا نشست.

  از قضا پهلوی مرد متعیّن و ثروتمندی قرار گرفت.

  مرد ثروتمند جامه‌های خود را جمع کرد و خودش را به کناری کشید.

  رسول اکرم که مراقب رفتار او بود به او رو کرد و گفت: «ترسیدی که چیزی از فقر او به تو بچسبد؟»

- نه یا رسول‌الله!

- ترسیدی که چیزی از ثروت تو به او سرایت کند؟

- نه یا رسول‌الله!

- ترسیدی که جامه‌هایت کثیف و آلوده شود؟

- نه یا رسول‌الله!

- پس چرا پهلو تهی کردی و خودت را به کناری کشیدی؟

- اعتراف می‌کنم که اشتباهی مرتکب شده‌ام  و خطا کردم. اکنون به جبران این خطا و به کفاره‌ی این گناه حاضرم نیمی از دارایی خود را به این برادر مسلمان خود که درباره‌اش مرتکب اشتباهی شدم ببخشم.

  مرد ژنده‌پوش: «ولی من حاضر نیستم که بپذیرم.»

  جمعیت: «چرا؟»

- چون می‌ترسم روزی مرا هم غرور بگیرد و با یک برادر مسلمان خود آن‌چنان رفتاری بکنم که امروز این شخص با من کرد.

 

 

     «غزالی و راهزنان»

 

  غزالی، دانشمند شهیر اسلامی، اهل طوس(روستایی در نزدیکی مشهد) بود. در آن وقت؛ یعنی، در حدود قرن پنجم هجری، نیشابور مرکز و سواد اعظم آن ناحیه بود و دارالعلم محسوب می‌شد. طلّاب علم در آن نواحی برای تحصیل و درس خواندن به نیشابور می‌آمدند. غزالی نیز طبق معمول به نیشابور و گرگان آمد و سال‌ها از محضر اساتید و فضلا با حرص و ولع زیاد کسب فضل نمود و برای آنکه معلوماتش فراموش نشود و خوشه‌هایی که چیده از دستش نرود، آ‌نها را مرتّب مینوشت و جزوه میکرد. آن جزوهها را که محصول سال‌ها زحمتش بود، مثل جان شیرین دوست می‌داشت.

  پس از سالها عازم بازگشت به وطن شد. جزوهها را مرتّب کرده در توبرهای پیچید و با قافله به طرف وطن روانه شد. از قضا قافله با یک عده دزد و راهزن برخورد کرد. دزدان جلو قافله را گرفتند و آن‌چه مال و خواسته یافت می‌شد یکی یکی جمع کردند.

  نوبت به غزالی و اثاث غزالی رسید. همین که دست دزدان به طرف آن توبره رفت، غزالی شروع به التماس و زاری کرد و گفت: «غیر از این، هرچه دارم ببرید و این یکی را به من واگذارید.»

  دزدها خیال کردند که حتماً در داخل این بسته متاع گران قیمتی است. بسته را باز کردند، ولی جز مشتی کاغذ سیاه شده چیزی ندیدند.

  گفتند: «این‌ها چیست و به چه درد می‌خورد؟»

  غزالی گفت: «هر چه هست به درد شما نمی‌خورد، ولی به درد من می‌خورد.»

- به چه درد تو می‌خورد؟

- این‌ها ثمره‌ی چند سال تحصیل من است. اگر این‌ها را از من بگیرید، معلوماتم تباه می‌شود و سال‌ها زحمتم در راه تحصیل علم به هدر می‌رود.

- راستی معلومات تو همین است که در این‌جاست؟

- بلی.

- علمی که جایش توی بقچه و قابل دزدیدن باشد، آن علم نیست، برو فکری به حال خود بکن.

- این گفته‌ی ساده و عامیانه، تکانی به روحیه‌ی مستعد و هوشیار غزالی داد. او که تا آن روز فقط فکر می کرد که طوطی‌وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط کند، پس از آن در فکر افتاد که کوشش کند تا مغز و دِماغ خود را با تفکّر پرورش دهد و بیش‌تر فکر کند و تحقیق نماید و مطالب مفید را در دفتر ذهن خود بسپارد.

غزالی میگوید: «من به‌ترین پندها را، که راهنمای زندگی فکری من شد، از زبان یک دزد راهزن شنیدم.»

 

 

با اندکی ویرایش و تصحیح

پدرام شاکری نوا

بیست و پنجم تیر ماه سال یک هزار و سی‌صد و نود و دو خورشیدی

 

  • ۹۲/۰۴/۲۵
  • ۵۰۳۶۷ نمایش
  • پدرام شاکری نوا

نظرات (۵۶)

  • سید محمد جواد صادقی
  • سلام پدرام عزیز.
    داستان های جالب و بخصوص عبرت آموزی بودن.
    البته من اولین و سومین داستان رو قبلا شنیده بودم
    چه خوبه که بیایم تو این ماه عزیز از ائمه ی معصوم و کاراشون الگو بگیریم.
    شاید به نظر بعضی ها این کار سخت باشه ولی بیان تو این ماه پر برکت حتی برا یه بار هم که شده
    امتحان کنن!
    راستی عبادات تو و همه ی دوستان تو این ماه مورد قبول "دوست که هرچه داریم از اوست" واقع بشه
    التماس دعا‍, یا علی
    پاسخ:
    سلام، از این طرفا؟! ؛)
    خیلی کار خوب و پسندیده‌ایه، امیدوارم در این راه قدم بذاریم و سعی کنیم بیش‌تر به کیفیّت کارهاشون نزدیک بشیم، نه فقط کمّیّت.
    ممنونم، ایشاله عبادت‌های شما هم مورد قبول واقع بشه :)
  • سید علی محمدی نیاکی
  • سلام. یعنی پدرام واقعا عالی و اموزنده بود... این جور مطالب خیلی قیمتی و ارزشمنده ممنونم ازت
    پاسخ:
    سلام،
    داستان‌های واقعی همیشه ارزشمندن :)
    ممنون از نظرتون.
  • میلاد رضایی
  • داستان سوم خیلی قشنگ بود
    دو تا داستان قشنگ دیگه هم تو این کتاب هست
    داستان دموسنتس و سکاکی که اونارو هم اضافه کنی بد نیست.
    موفق باشی :)
    پاسخ:
    ایشاله باشه واسه پست‌های بعدی... کارم با این کتاب هنوز تموم نشده! :)
    ممنون، همچنین ؛)
  • علی اکبری
  • سلام
    همه داستان ها جالب بود و ارزش دوباره خوندن رو داشت ;)
    پاسخ:
    سلام، خدا رو شکر!
  • محمد هومند
  • سلام
    داستان هایی جالب و آموزنده بودند.
    منتظر بهترین ها هستم !
    ممنون
    پاسخ:
    سلام، همچنین!
    ســـــــــــــــــــــــــــلام
    جالب بود ...خصوصا که اونقدر سر اکثر آدما شلوغه و کتاب های مختلف هست و کمتر کسی سراغ اینا میره
    من داستان راستان رو خونده دارم
    با اینحال برام یادآوری شد ..........ممنون
    پاسخ:
    سلام،
    تازه این روزها کتاب‌های خاک‌خورده تو کمدهامون هم خیلی زیاد شده متأسّفانه :)
    ممنون از نظرتون.
  • مجتبی محمدپناه
  • بله!
    اما چه خوب میشه PDFاین کتابا رو همه بخونن!
    پاسخ:
    قرار داده شد :)
  • محمدرضا سبزیکار
  • سلام
    باریکلا!
    پاسخ:
    سلام، خواهش می‌کنم!
    sallam
  • لطفا درجواب به اسم امین و.پ
  • لطفا یک سایت دیگر برای جواب درس ازاد وانشا های کتاب های فعالیت نوشتاری و ادبیات فارسی بزنید لطفا
    پاسخ:
    :|
    عالی بود
    خیلی ممنون
    برای تحقیق ام ازش استفاده کردم :)
    عالی بود
  • سمانه شریعنی
  • خیلی خیلی عالی بود.
    خیلی زیبا وپند آموز است
    سلام وعالی بود
    ببخشید کدوم بهتر است که بنویسم واسه مدرسه
    خیلی قنگ بود احنت به شهید مطهری
    سلام
    خیلی جالب بود
    داستان سوم عالی بود داستان دوم عبرت انگیزبود داستان اول زیبا ودوست داشتنی بود به هر حال عالی بود
    خیلی مصخره است بهتر نخونید خخخخخخ
    عالی بود
    خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخیلی خوببببببببببببببببببببببببب بود
    عالیه
    س یکی از کتاباتون را می خواهم
    پاسخ:
    «خانه‌ی حوادث» رو می‌فرمایید؟
    برای مدرسه خوبه حرف نداره
    ممنون
    خیلی داستان های خوب و پنو آموزی بودند
  • زکیه صادقی نژاد
  • داستان سوم خیلی زیبا بود.ممنون.
  • زکیه صادقی نژاد
  • داستان سوم خیلی زیبا بود.ممنون.
    این داستان ها بسیار زیباست
    سلام و خسته نباشید به شما این داستان که مستمند و ثروتمند برای مدرسه خیلی خوبه کی گفته برای مدرسه ندارد.
  • صبا سمیرم
  • مرررررررررررررررررسسسسسسسسسسسسسسسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی عععععععععععععااااااااااااااالللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییی ببببببببببببببوووووووووووووووووددددددددددددد
    سلام داستان های خوووووووووووووووووووووووبی بود.
    سلا خخخخخخخخیلللللللی خووووووووووووبه ععععععالی
    سلام السون سنه سقا ابلفظ
    یکی از کتاب ها را میخواهم






    پاسخ:
    کتابی که خودم نوشتم یا داستان راستان؟
    اگه داستان راستان رو می‌گید، فقط pdfش رو دارم که لینکش اینه: http://bayanbox.ir/id/7956071769212818929?info
    اگه کتاب خودم رو می‌گید (خانه‌ی حوادث) می‌تونید به کتابخونه‌ی دبیرستان شهید بهشتی (سمپاد) آمل مراجعه کنید.
    سلام واقعا ممنون ازداستان ها خیلی قشنگ موفق باشیدانشاالله
    خوب بود. ولی این کتاب درباره زندگی امامان هم نوشته و من دنبال این قسمت بودم😅😊
    پاسخ:
    می‌تونید از فایل pdfی که پیوست قرار دادم استفاده کنید.
    سلام .... خیلی عالی بود .... واسه تحقیقم استفاده کردم
    خوب بود
  • مائده آصفی
  • لطفا داستان هایی از امام حسن عسگری از کتاب داستان راستان بگذارید
    خیلی داستان ها جالب بود
    عاللللللللللللللللللللللی بببببببببببببببببببببود. ممممممممممممممتشکرم.
    این کتاب مهشرهههههههههههههههههههههههههههههه
    خیلی خوب بود ممنون
    آلی
    خخخخخخخخختیزهیوینیخ
    واقعا ممنونم خیلی بهم کمک کرد
  • ساناز سمیرم
  • واقعا عالی بود👌👌👌👌
    فوق العاده است وعالی
    سلام داستان ها خیلی جالب اند واقعا دست استاد مرتضی مطهری درد نکنه :-):-):-)
    سلام من کلاس ششم ابتدایی هستم واین داستان ها خیلی بهم کمک کرد . سپاس!
    از این داستان ها درس های بسیاری یاد گرفتم
    سلام من نخوندم ولی شما بخونین
    خیلی عااااالی بود مممنونم 🤗🤗🤗
    خیلی منونم از داستاناتان
    درباره ی پیامر ها بود

    خیلی خوب بود
    وبامزه

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.