درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

حکایتی جالب

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۱، ۱۰:۳۳ ب.ظ

حکایت جالبی برایتان این جا گذاشته‌ام که امیدوارم لذّت ببرید...! 

 مدّت‌ها پیش کشاورز فقیری برای پیدا کردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت. هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید. او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچّه‌ای در باتلاقی افتاده و آهسته و آرام به سمت پایین می‌رود. آن پسر بچّه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می‌کرد تا جانش را نجات دهد. کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفّق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد...

  فردای آن روز وقتی که کشاورز روی زمینش مشغول کار بود، کالسکه‌ی سلطنتیِ مجللی در کنار نرده‌های ورودی زمینِ کشاورز، ایستاد. دو سرباز از آن پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس‌های اشرافی بر تن داشت، بازکردند. زمانی که آن مرد با لباس‌های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد، خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود، معرّفی کرد. او به کشاورز گفت که می‌خواهد این محبّتش را جبران کند و حاضر است در عوضِ کار بزرگی که او انجام داده، هر چه بخواهد به او بدهد.
  کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رضای خدا و به خاطر انسانیّت انجام داده و هیچ چشم داشتی در مقابل آن ندارد. در همین موقع پسرِ کشاورز از ساختمانِ وسط زمین بیرون آمد. مرد ثروتمند که متوجّه شد کشاورز، پسری هم سن و سال پسر خودش دارد، به او گفت که می‌خواهد یک معامله با او بکند.
  مرد ثروتمند گفت: حال که تو پسرم را نجات دادی، من هم پسر تو را مثل پسر خودم می‌دانمپس اجازه بده هزینه تحصیل او را در بهترین مدارس و دانشگاه‌ها بپردازم.
کشاورز موافقت کرد و پسرش پس از چند سال از دانشگاه علوم پزشکی لندن فارغ التّحصیل شد و به خاطر کشف یکی از بزرگ ترین و مهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنیسیلین بود، به عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد.


بله، آن پسر کسی نبود جز الکساندر فلیمینگ. چند سال گذشت. دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و این بار الکساندر، پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجسته بود با داروی جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد.
جالب است بدانید که آن مرد ثروتمند و نجیب زاده کسی نبود جز لُرد راندلف چرچیل و پسرش هم کسی نبود جز وینستون چرچیل.

  • ۹۱/۱۰/۳۰
  • ۹۱۷ نمایش
  • پدرام شاکری نوا

تو نیکی می‌کن و ...

نظرات (۷)

  • سید علی محمدی نیاکی
  • سلام بر دوست خوبم پدرام. واقعا از خوندنش لذت بردم. ممنونم.

    پاسخ:
    سلام، ممنونم.

    ســـلام استـــاد

    خیلی قشنگ بود، علی الخصوص که به دوچهره ی نامداری ربط داشت که همه اونارو میشناسن

    تو نیکی میکن و... رو کاملا قبول دارم. به نظر من، نیکی و خوبی و مهربانی و...بدون چشم داشت واقعا لذت بخش تره!

    پاسخ:
    سلام!
    بله، کاملاً درسته.
    ممنون.
  • محمد هومند
  • سلام
    داستان واقعا قشنگی بود.

    اکثر بزرگان دنیا سرنوشتی به اینصورت دارن.

    بازم ممنون (:
    پاسخ:
    سلام محمّد جان!
    ممنون از نظرت :)
  • مجتبی محمدپناه
  • بله شنیده بودیم!
    پاسخ:
    سلام، ممنون از نظرت ؛)
    سلام میخوام تعجب کنم!
    عجببببببببببببببببببببببببببببببببببب!
    قشنگ بود آفرین
    راستی بچه ها به وبه جدیدم سر بزنید !
    ممنون!

    پاسخ:
    سلام علی جان!
    ممنون، فکر کنم این که وبت رو به شکل پیوند قرار دادم کافی باشه و دیگه نیازی به...... نیست!
    در این دنیای خاکی هر چه هست ز نیکیست و نیکیست که همیشه هست
    تا حالا اینو نشنیده بودم ممنون
    پاسخ:
    سلام، بله همین طوره.
    خواهش می‌کنم :)
  • محمدجواد صادقی
  • خیلی جالب بود
    مخصوصا بخاطر شخصیت هاش!!

    پاسخ:
    درود!
    ممنون از نظرت.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.