درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

انسان دوستی من

يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۱، ۱۱:۱۴ ب.ظ

همان طور که گفته بودم قصد دارم در این وبلاگ برخی عقاید و تجربیاتم را که در طول زندگی‌ام در حال به دست آوردن آن‌ها هستم، بنویسم و با شما در میان بگذارم.

اوّلین مطلبی که به نظرم مهم آمد تا بیان کنم، رفتار انسان‌ها با یک‌دیگر در طول تاریخ، از گذشته تا کنون و در آینده است که می‌خواهم به آن بپردازم.

چرا گاهی یک انسان، به انسانی دیگر که هم سطح اوست به راحتی توهین می‌کند؟

چرا گاهی یک انسان، به انسانی دیگر که با خودش تفاوتی ندارد آزار می‌رساند و حقوق او را پایمال می‌کند؟

چرا گاهی اوقات انسان‌ها از کشورهای مختلف، به هم‌نوعان خود، با تنها این تفاوت که در یک جای دیگر به دنیا آمده‌اند و عقاید متفاوتی با هم دارند، اعلام جنگ می‌کنند و حتّی یک دیگر را می‌کُشند؟(آیا ما از حیوانات هم پایین‌تریم؟؟)

و...

اگر "چرا"های بالا ذهن شما را درگیر خود کرده، حتماً ادامه مطلب را ببینید.

توی این دنیا، همه‌ی ما شاهد این بوده‌ایم که یک نفر به فردی دیگر به راحتی، بدون هیچ گونه عذاب وجدانی توهین می‌کند و شاید در آن لحظه آن شخص مخاطب نتواند چیزی بگوید و یا این که خجالت کشیده باشد... امّا مطمئناً درونش تأثیر عمیقی گذاشته است که هرچند نامعلوم، امّا پایدار بماند.

تا حالا دقّت کرده‌اید که بعضی‌ها وقتی می‌خواهند یک نفر را صدا کنند، همین جور الکی الکی روی او اسم می‌گذارند؟

حتّی امکان دارد هنوز هیچ گفت و گویی بین آن دو نفر شروع نشده باشد، که ناگهان یکی از آن‌ها به جای این اسم آن طرف را صدا بزند بلند داد می‌زند: «هـــــای!! گوسفـــــند!! بیا کارت دارم.»

درست است خنده‌دار است، امّا باور کنید من این وضعیّت را چندین بار  دیده‌ام!!

این را هم بگویم که هر چند آن شخص خواسته از سر شوخی این کار را کرده باشد و حتّی موقعی که آن شخص مخاطب این طرز صدا زدنش را می‌شنود می‌خندد، امّا بعد از گفت و گویشان سر در گریبان می‌برد و گویا دنبال یک "چرا" می‌گردد... "چرا"یی که به نظر بی جواب می‌باشد.

اگر یک نفر شما را این گونه مورد خطاب قرار دهد، آیا شما ناراحت نمی‌شوید؟

ما باید بسیار مراقب حرف‌هایی که به یک دیگر می‌زنیم باشیم و فرض کنیم که اگر خودمان در جای آن شخص قرار داشتیم، دوست داشتیم چه چیزی را بشنویم.

این مقدمّه‌ای بود بر مطالبی که حالا می‌خواهم ارائه دهم:

امروز صبح، زنگ پرورشی، مشاور مدرسه‌یمان، حرف قشنگی زدند. ابتدا از ما پرسیدند: «آیا خداوند بین ما انسان‌ها "تبعیض" قائل شده است؟» و سرانجام به این نتیجه رسیدیم که: «خیر، امّا بین ما "تفاوت" قائل شده است.»

حالا اگر خداوند بین انسان‌ها تفاوت قائل نمی‌شد چه اتّاقی می‌افتاد؟

دنیایی را فرض کنید که همه‌ی انسان‌ها دقیقاً شبیه هم بودند و همه به فرض مثال نابغه‌ی علمی بودند. می‌توانید حدس بزنید آن وقت چه اتّفاقی می‌افتاد؟

آن وقت دیگر نابغه‌ی علمی مفهومی پیدا نمی‌کرد، چرا که همه‌ی انسان‌ها این ویژگی را داشتیم.

بذارید طور دیگری توضیح دهم: مثلاً در حال حاضر، همه‌ی انسان‌ها به طور عادّی دو دست و دو پا دارند. این که یک نفر بگوید این آدم "دست و پادار" است، خنده دار نیست؟؟ مسلمّاً هم در حال حاضر برای معرّفی یک شخص، از ویژگی‌های خاص آن فرد می‌گویند... امّا در صورت تفاوت نداشتن انسان‌ها و شباهت مطلق، به شکلی که دیگر ویژگی‌ای وجود نداشته باشد که خاصّ یک انسان باشد، چه می‌شد؟

حتّی اگر این وضعیّت را در نظر نگیریم، مشکلات دیگری نیز وجود دارد. به فرض اگر همه‌ی مردم مهندس عمران می‌شدند چه اتّفاقی می‌افتاد؟ چه کسی باید گچ‌کاری‌ها را انجام دهد؟ چه کسی باید بنّایی کند؟ چه کسی باید آجرها را روی هم بچیند؟ و...

در این حالت، خود مهندسین باید همه‌ این کارها را می‌کردند: از معادن سنگ و آهن وسایل مورد نیاز برای ساخت خانه را تهیّه می‌کردند، سیمان درست می‌کردند، آجر درست می‌کردند، آجرها را روی هم می‌ذاشتن،... و تازه جدا از بحث کارهای خودشان، اگر رفتگری وجود نداشت تا شهر را تمیز کند، شهر در عرض چند روز به آلودگی شدیدی دچار می‌شد، مخصوصاً در کشورهای جهان سومی. حالا به فرض همه‌ی مردم با فرهنگ هم شده باشند و زباله‌هایشان را مثل یک انسان عاقل درون سطل‌های زباله می‌انداختند، در نهایت این سطل روزی پر می‌شد و یک نفر بایستی آن را خالی کند... امّا چه کسی؟!

پس همان طور که می‌دانیم، ما انسان‌ها تفاوت‌هایی در زمینه‌های مختلفی مانند قیافه، استعداد، هوش و ذکاوت، اوضاع اقتصادی و موارد بی‌شمار دیگری داریم...

من می‌خواهم این را برسانم که در کنار وجود داشتن این تفاوت‌ها همه‌ی ما انسان هستیم.

چه فرقی می‌کند که یک نفر در سومالی به دنیا بیاید، یا یک نفر در فرانسه؟

چه فرقی می‌کند که یک نفر در تنگ‌دستی والدین به دنیا آید و یک نفر در رفاه مالی؟

چه فرقی می‌کند که یک نفر کارگر شهرداری است و یک نفر مهندس عمران؟

آیا هر دو از یک نوع نیستند؟

هنوز نمی‌توانم خوب متوجّه شوم که چرا گاهی اوقات انسان‌ها از حیوانات نیز پست‌تر می‌شوند و دست به جنگ می‌زنند؟

البتّه مسأله‌ی جهاد و دیگر انواع "دفاع" از این بحثی که دارم می‌کنم جدا هستند. به هر حال اگه کسی بخواهد ما رو بکشد که نمی‌توانیم بگوییم: «بیا منو بکش!»

سؤال این جاست که چرا این قدر پیش آمده است که انسان جایگاه والای خود را فراموش کند و دست به قتل فرد دیگری درست شبیه خودش می‌زند؟! تازه تعداد این قتل‌ها و جنگ‌ها این قدر زیاد بوده که قابل شمارش نیست!

چه طور می‌توان جانی را که "خداوند" به یک نفر بخشیده است را "ما" از او بگیریم؟

چه طور می‌توانیم حقّ این کار را داشته باشیم؟!

نمی‌خواهم در این جا مثال‌هایی بزنم که شاید از نظر برخی افراد مطابقت چندانی با این موضوع نداشته باشد و باعث به هم ریختن اعصابشان بشوم، برای همین فقط این را می‌پرسم:

«نظر شما چیست؟»

همه‌ی ما انسان‌ها از زمان تولّد تا مرگ، دچار تغییراتی می‌شویم، امّا پایه و اساس همه‌ی ما، یکی‌ست... و آن انسان بودن همه‌ی ماست.

حالا اگر ما انسان‌ها مانند یک دیگر باشیم و فقط در شرایط(رفاه اقتصادی، استعداد، کشور، ...) گوناگون به دنیا آمده باشیم، آیا این معنی را نمی‌دهد که کشتن یک دیگر، درست مثل کشتن خودمان است؟

این همه در جاهای مختلف توصیه می‌شود: آن چه را برای خود می‌خواهید، برای دیگران نیز بخواهید.

به عنوان یک پایان مطلب و جمع بندی فکرهایم این را می‌گویم:

دفعه‌ی بعد که...

داری با دیگران حرف می‌زنی، فرض کن اگر خودت در مقابلت قرار داشت چه طور باهاش حرف می‌زدی؟

وقتی یک نفر در یک زمینه‌ای از تو کمک خواست، فرض کن اگر خودت در جای او قرار داشتی، چه جوابی را دوست داشتی؟

این را بدان که تویی که داری این مطلب رو می‌خونی، یکی از اعضای این جهان هستی. فکر نکن که کار و کمک به دیگران، فقط مال افرادی‌ست که توانایی‌های بیش‌تری داشته باشند... نه، نه. تو هم می‌توانی... فقط به نوبه‌ی خودت.

ما نوجوانان آینده سازان این دنیا هستیم و همین‌ها هستیم که روزی قلب و مغز این جهان می‌شویم. بزرگ‌ترها نیز می‌توانند عادت‌های اشتباه خود را که از کودکی همراه آن‌ها باقی مانده است از روح والای انسانی خود دور کنند، چرا که به قول ضرب المثل معروف: "هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازه‌ست!"

دنیایی را در آینده دوست دارم که راست‌گویی در آن یک عادت شده باشد و دروغ گفتن درون ذهن‌ها پوسیده باشد و از یادها رفته باشد.

دو جمله‌ی آخر مطلبم را دوست دارم از گفته‌های بزرگانی بگذارم که فکر کنم خیلی‌ها آن‌ها را تا حالا نشنیده باشند.

جملاتی که مفاهیم عمیقی را درون خود غرق کرده‌اند و در اوج تفکّرات قرار دارند و ما را به تغییر از مادّیت به معنویّت بر می انگیزند:

"چه فکر کنی می‌توانی، چه فکر کنی نمی‌توانی، در هر صورت حق با توست."   «هنری فورد»

"اگر واقعاً خواهان تغییر زندگی هستی، همین حالا بی‌درنگ آغاز کن."               «اوشـــــــــو»

 

 

ضمناً خواستار نظرات، انتقادات و پیش‌نهادهای شما عزیزان هستم.

 

پدرام شاکری نوا

شانزدهم مهر ماه سال هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی

  • ۹۱/۰۷/۱۶
  • ۶۹۹ نمایش
  • پدرام شاکری نوا

چرا خوبی نه؟

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.