درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

درخت ذهن من

...فکرهایی که واسم پیش میان و در ذهن من شاخه می‌گیرن

شب...

سه شنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۲، ۰۳:۰۱ ق.ظ

هم اکنون شب است، ساعت دو و نیم بامداد...

کنار پنجره می‌روم...

همه جا تاریک. باد مرطوب شمالی در هوا پراکنده است و سیاهی گستره‌ی آسمان را در بر گرفته است...

در بیرون، خانه‌های آجری، در کنار هم، امّا با تفاوت‌های بزرگ صف کشیده‌اند. یکی دو طبقه است، دیگری چهار طبقه. یکی مسکونی است، دیگری تجاری. یکی ظاهر مرفّهی دارد، دیگری کلنگی‌ست...

گوش می‌سپارم. صدای آدمی نمی‌آید... فقط صدای ماشین‌های آن‌ها می‌آید. ماشین‌هایی که ساخته‌اند تا کار آن‌ها را در شب انجام دهند. امّا وقتی دقّت می‌کنم، می‌بینم این صدا شاید از بعضی خانه‌ها نمی‌آید. یعنی این وسایل را ندارند؟... یا...؟

کولر یکی روشن است، دیگری خاموش. بحث من این نیست که آیا هوا گرم است یا خنک. بحث من این است که آیا همه درست استفاده می‌کنند... و آیا همه اصلاً می‌توانند استفاده کنند... یا نه؟

در دوردستی دیگر خانه‌ای می‌بینم که چراغ اتاقش روشن است... او چه کار می‌کند؟ نکند مثل من دارد به بیرون می‌نگرد؟ یا نکند...

نمی‌دانم. هر چه هست، بعضی هنوز هم بیدارند. شاید یکی به عشق خدای خود به نماز شب ایستاده است، شاید دیگری دارد نقشه‌ای می‌کشد تا ارث پدری‌اش را کامل بالا بکشد، و یا شاید...

در فکر هستم که روزگار می‌گذرد... و چه قدر ما انسان‌ها از هم دور شده‌ایم. اکثراً به این فکر می‌کنیم که چه طور کاری را بهتر انجام دهیم، به نحوی که فلان افراد بیش‌تر خوششان بیاید، یا این که ما دانش‌آموزها فقط درس‌هایی را بخوانیم که فردا موقع امتحان ترم از آن‌ها سؤال می‌آید... آیا واقعاً درست است که خودمان، بیاییم با فکر(!) و انتخاب‌مان، خود را گول بزنیم؟؟

تعجّب می‌کنم...

چه قدر پیش می‌آید که فراموش می‌کنیم ما همه از یک نوع هستیم... هدف اصلی زندگی پس چه می‌شود؟؟

نه... این نباید فراموش شود. هرگز...

 

ستاره‌ها وقتی تغییر می‌کنند، میلیون‌ها سال نوری است که تغییر کرده‌اند و این درواقع به خاطر فاصله‌ی بیش از حد زیادشان است که این قدر دیر متوجّه‌ی تغییر آن‌ها می‌شویم... همه‌ی این حرف‌ها را زدم تا بگویم:

امیدوارم یادمان نرفته باشد که ما ستاره نیستیم...

 

پدرام شاکری نـوا، بامداد یازدهم تیرماه سال هزار و سی‌صـد و نود و دو خورشیدی

  • ۹۲/۰۴/۱۱
  • ۵۲۷ نمایش
  • پدرام شاکری نوا

نظرات (۸)

  • علی سیارنژاد
  • سلام،
    بحث تفاوت های ما تازه نیست. شاید خیلی ها متفاوت فکر و عمل می کنند که مورد توجه قرار بگیرن. این گونه فکر کردن در وجود همه ی ما هست و به نوعی خصلتی واسمون به حساب می آد...
    اما این که چقدر از هم دور شدیم رو می شه به غرور و خودپسندی خود یا طرز فکرمون نسبت بدیم. به این که بیشتر مواقع خودمون رو با اهدافی بزرگ غرق می کنیم و به کلی دیگران رو از یاد می بریم و اون موقع هست که معنای واقعی ستاره بودن رو می چشیم.
    جالب بود، فقط زیاد شبا بیدار نمون. مشکل ساز می شه!!! :-)
    پاسخ:
    ممنون از تحلیلت...
    نمی‌دونم چرا خوابم نمی‌بره!
  • محمد هومند
  • سلام
    ممنون از گوشزد هات. هر انسانی یکجور طبع و میل داره. خب امیدوارم اون آدم ها هم شاید دلیل قانع کننده ای برای بیدارماندنشان داشته باشند. البته امیدوارم
    ممنون.
    پاسخ:
    سلام،
    خواهش می‌کنم ؛)
  • علی اکبری
  • سلام
    متنت فوق العاده بود پدرام جان
    آفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین
    اونی که ساعت 2:30 شب بیداره چراغش روشنه داره web chat میکنه :|
    پاسخ:
    سلام، ممنون.
    شاید!! هیچی معلوم نیست!
  • علی اکبری
  • سلام
    ممنون از پیشنهاد مفیدت
    پاسخ:
    سلام
    خواهش می‌کنم ؛)
  • سید علی محمدی نیاکی
  • سلام پدرام جان . سوژت خوب بود ولی می شد خیلی بیشتر و بهتر از اینها این سوژه رو پرورش داد... جای کار بیشتری داشت...
    پاسخ:
    سلام... ساعتی که این کار انجام شد رو هم در نظر بگیریم...
    ممنون :)
  • محمد حسین امانی
  • سلام
    متن عالی و تاثیر گذاری بود. ممنون
    پاسخ:
    سلام،
    ممنون :)
    ســــــــــــــــــــــــــــــــلام استـــاد
    سبک نویسندگیت چیه استاد؟!
    امیدوارم این حس های خوب رو وقتی کاره ای شدی و ... از دست ندی!
    آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
    پاسخ:
    درود استاد!
    یه سبک خالصانه است ؛)
    آمین!!
  • مجتبی محمدپناه
  • بدک نبود!
    پاسخ:
    خدا رو شکر!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.